
حالا یاد گرفته ام! حالا باید روزی هزار بار سکوت کنم! حالا درکشان میکنم! حالا برق چشمهای من هم مرده است!
حالا وقتی در تاکسی وسط یک زن و مرد مینشینم و مرد را میبینم که امده است تویه دهانم ساکت میمانم و خودم را بیشتر میچسبانم به زن کناری که گویی متوجه شرایطم نیست و جوری به تیپ و ظاهرم نگاه میکند که انگار با یک جزامی طرف است! شاید هم متوجه هست و با خودش میگوید حقش است! دختره ی هرزه! شاید هم مرد کناری ام را دوست پسرم محسوب میکند! من اما، تمام مدت سکوت می کنم.
حالا وقتی مسئول نمونه گیری آزمایشگاه، برای پیدا کردن رگ ام زیادی با احساس ساعدم را لمس میکند، و بهم لبخند میزند و میگوید دست ظریفی داری ... سکوت میکنم.
حالا وقتی در اتوبوس ایستاده ام و سرم رو به شیشه تکیه دادم و بیرون را تماشا میکنم و ناگهان رد دستی را که (متعلق به مردی با کت و شلوار و کیف سامسونت است) رویه ماهیچه های پایم پیدا میکنم، سکوت می کنم.
حالا وقتی مرد میانسال توی اتاق انتظار دندانپزشک صندلی اش را به من تعارف می کند و بقیه یکجوری به شال قرمزم نگاه میکنند، سکوت میکنم.
حالا من هر روز صدای شکسته شدن استخوان هایم را میشنوم و سکوت می کنم.
حالا بعد از این همه سال فهمیدم تو مملکتی دارم زندگی میکنم که ساعت 8 شب دختر مردمو به بهانه ی تاکسی سوار میکنن و در خوشبینانه ترین حالت بعد از اینکه به جسمش تعرض کردن با یه روح له شده گوشه ی بیابون ولش میکنن،و قاضی پرونده با بدترین لحن میگه: غلط کردی ساعت 8 بیرون از خونه بودی!
تو این ها را ببین و دم نزن! چرا شکایت کنی؟ تو یک جنس دوم، در یک جهان سوم هستی!! باید برای تو اینها طبیعی باشند! وسعت دید داشته باش دختر! مردان جامعه ات را درک کن!!!
پی نوشت: حالا این حرف پدرم را میفهمم که میگوید: ادم در جهان سوم خر داشته باشد ولی دختر نداشته باشد. دیگر دربرابر این حرفش نیشم باز نمیشود!!!
بترس بانو، بترس از مردهایی که میدانند یک شب باید برایت "علی کوچیکه" ی فروغ را بخوانند و یک شب "کوچه" ی شاملو را.
shima-nimchefemenism.blogfa.com

تاج از فرق فلک برداشتن
جاودان آن تاج بر سرداشتن
در بهشت آرزو ره یافتن
هر نفس شهدی به ساغر داشتن
روز در انواع نعمت ها و ناز
شب بتی چون ماه در بر داشتن
صبح از بام جهان چون آفتاب
روی گیتی را منور داشتن
شامگه چون ماه رویا آفرین
ناز بر افلاک اختر داشتن
چون صبا در مزرع سبز فلک
بال در بال کبوتر داشتن
حشمت و جاه سلیمانی یافتن
شوکت و فر سکندر داشتن ،
تا ابد در اوج قدرت زیستن،
ملک هستی را مسخر داشتن،
برتو ارزانی که ما را خوش تر است
لذت یک لحظه "مادر" داشتن !
فریدون مشیری

«اگر مردها بخش بزرگی از مشکل هستند، باید بخشی از راه حل هم باشند. ما باید به وجود مردانی که در جنبش برابری زنان کار میکنند، باور داشته باشیم.» این سخن یک مرد فمینیست ایرانی است. "مرد فمینیست" چه مقولهای است؟
همگانی شدن برابری خواهی
مردهای
فمنیست میگویند تغییری که نسبت به رابطهی زن و مرد در جامعهی ما اتفاق
افتاده محدود به قشر محدودی نیست و پذیرش حقوق برابر زنان، موضوعی است که
بسی از دایرهی نخبگان جنبش زنان فراتر رفته است. زنان و مردانی را
میبینیم که در عرصههای هنری، در عرصههای فرهنگی، در پهنههای مختلفی از
زندگی و حتا در خیابانها در مقابل طرح امنیت اجتماعی همراه و همپای زنان
مقاومت نشان میدهند.
"همان اتفاقی که در میدان صادقیه تهران افتاد، یک
مرد بود که حمایت کرد از دختری که مورد تعرض نیروهای امنیتی قرار گرفته
بود. یا در واقع در داخل ترانههایی را میشنویم که از سوی مردها سروده
میشود در حمایت از حقوق زنان. میبینیم فراتر رفته است این گفتمان
برابریخواهی از جمعیت محدود نخبگان. بنابراین میتوانیم امیدوار باشیم در
چندسال آینده تغییراتی در مناسبات مردسالارانه بوجود بیاید. مردسالاری در
ایران و در دنیا درحال تنبل شدن و شکست خوردن است."
و محسن مالجو اضافه
میکند:"در ایران مردان فمینیست کم نیستند که دارند کار میکنند و دغدغه
دارند. مطمئنا از جنبش زنان تاثیر گرفته. و من این را از یکطرف دیگر یک جهت
تاریخی هم میدانم. ما بهرحال باید به سمت یک جامعه برابر همراه با عدالت
پیش برویم؛ و مطمئنا پیش میرویم. ما جزیی از همین فرایند تاریخی هستیم."...

برای بعضی تصمیمها در زندگی، همیشه ترسهایی هست. ترسهایی که بین همه ما مشترک است. بین من و تو که در شهر زندگی میکنیم هیچ فرقی نمیکند با زنی که در دورترین روستا زندگی میکند.

نخندید
گریه هم لازم نیست
بر درد دو چیز لازم است: صبر و تفکر...
زن بودن در ذات درد نیست
که اصالتا یک لذت است
گوشه ایی از شکوه پروردگار را به رخ جهان کشیدن است
سرمست شدن از عطر طراوت است
طراوتی که از اعماق وجودت می تراود
زن بودن یعنی بی انتها لطافت در دنیایی پر از خشم و خشونت و زبری
لطافتی هم در روان و هم در جسم
نه!!
باز هم می گوییم زن بودن درد نیست
درد... در کجا زن بودن است...
جایی زن بودن دردناک است که زن را - این نغزترین سروده خدا را - کسی معنی نکند
بودنش را
لطف و لطافتش را
کسی تفسیر نکند
آوار غم زمان را بر پیکره نحیف روحش کسی نبیند
نجوای غم اش را گوشی نشنوند
و
.
.
طبیبی بر زخم های تازیانه حماقت مرهمی ننهد...
آری این درد است.
http://weblogpersia.persianblog.ir آرام ايراني

متن شعر به زبان انگليسي در ادامه مطلب

هدف این مقاله روشن ساختن این بدفهمی نسبت به فمینیسم است که بر اساس آن فمینیسم بعنوان یک جنبش ضد ازدواج، ضد خانواده و ضد مرد و یک جنبش وارداتی غربی تلقی می شود. مردان هم می توانند فمینیست باشند، زیرا فمینیسم فلسفه و جنبشی است علیه هرگونه اشکال ستمگری، از جمله ستمگری جنسیتی. فمینیسم علیه ازدواج و خانواده نیست بلکه می خواهد این نهادها را از بی عدالتی هایی که در آنها عجین شده اند پاک کند. مردان از جنبش فمینیستی رانده نمی شوند؛ در واقع مردانی که نسبت به مسائل جنسیتی حساس هستند باید خودشان را جزئی از این جنبش بدانند. ک. باسین (K. Bhasin) و ن.س خان (N.S. Khan) فمینیسم را در بستر جغرافیایی جنوب آسیا اینطور تعریف می کنند: "فمینیسم عبارت است از آگاهی نسبت به ستم بر زنان و بهره کشی از آنان در جامعه، در محل کار و در درون خانواده؛ و عمل آگاهانه ی زنان و مردان برای تغییر این وضعیت". بنابراین هر کس که با این فلسفه احساس اشتراک دارد و از تعهد برای پایان دادن به ستم جنسیتی حمایت می کند یک فمینیست است. من می خواهم این تعریف را گسترش بدهم تا ریشه های دیگر ستم را نیز، مانند ستم طبقاتی، ستم سیستم بسته ی کاستی، ستم قومیتی و ستم مذهبی در بر بگیرد؛ شکل های ستم که با ستم جنسیتی در آمیخته هستند. این شکل های ستم روی زندگی مردان هم تاثیر می گذارند اما نه به اندازه ی زنان....
نویسنده: نیگات گاندی / برگردان: نريمان رحيمي

بزرگ بود
و از اهالی امروز بود
و با تمام افق های باز نسبت داشت
و لحن آب و زمین را چه خوب می فهمید
...
سهراب سپهری
در روزهای آینده باز هم فیس بوک پُر از شگردهای مختلف برای تبریک روز زن خواهد شد. اشاره ی مستقیم به برخی از این شگردها فرصت مفصلی می طلبد و مباحث مختلفی را پیش می کشد، اما به طور کلی می شود نکاتی را طرح کرد. بررسی ای که سال گذشته پس از مدت ده روز مرور صفحات مختلف اینترنتی داشتم به این نتیجه رسیدم که نود درصد تبریکات بدون اشاره (با در نظر گرفتن مختصری از رویکردی نشانه شناختی!!) به هیچ نوع زمینه ی تاریخی این روز بوده است. تنها مردی(غالبا) یا زنی(خیلی کم) به زنی دیگر تبریک گفته و اصرار بر کاربرد ضمیر ملکی هم بوده است ( «روز»اَت).
نویسنده : پ.رحیمی
|
من دستان کثیفی دارم. و با تشکر از لطف شما و حس همدردیتان که بر من پوشیده نیست به هیچ وجه، علاقه ای به شستن شان ندارم! ریه هایم هم بیشتر از چند سال دیگر جواب نخواهند داد. منبع: اینترنت | |

http://shahrzad.persianblog.ir/

زنان در زندگی روزمره بسیاری از فشارها را در همه ی جنبه های زندگی، از فرهنگی و اجتماعی گرفته تا سیاسی و اقتصادی، تحمل می کنند، اما همه ی این فشارها ناشی از واقعیت زندگی کنونی نیست، بلکه بسیاری از آن ها از وحشت از آینده سرچشمه می گیرد. وحشت از تبعیض و خشونتی که در آینده انتظار زن را می کشد، همواره با اوست: وحشت از ناامنی فردی، فرهنگی، اقتصادی، سیاسی و اجتماعی. وحشت از رنگ های گوناگون زن ستیزی.
وحشت های زنانه نه تنها حوزه ی زندگی و عمل زنان را در زندگی کنونی محدود می سازد، بلکه افق دید آنان را از توانایی هایشان و حوزه ی عمل شان در آینده تنگ می کند، اعتماد به نفس را از آن ها می گیرد، امکان برنامه ریزی واقع بینانه برای آینده را از آن ها می گیرد، تصویری را که آنان از خود و جامعه دارند، ناقص و زشت می سازد و نوعی تنش بیهوده و دایمی به زندگی آنان می افزاید. در این وحشت ها به گونه ای دردهایی افزون بر دردهای تبعیض و خشونت و بی عدالتی آشکار است که زنان از آن ها رنج می برند. این وحشت های زنانه، دردهایی پنهان و نامریی است که فقط روی دوش زنان سنگینی می کند و توسط آن ها حس می شود. این وحشت های زنانه دردهای اجتماعی جنسیتی است که تنها خاص زنانی نیست که در روستاهای دورافتاده ی استان هایی چون گلستان و کردستان زندگی می کنند.....

کتاب کم حجم شازده کوچولو را اینجا دانلود کنید


زن بودن .. با تمام شکل .. با تمام قوت ..
این روزها به این می اندیشم که چقدر تلخ است توی این زمانه پس از فراوانی فریادها دوباره به تکراربنشینی..
راستش همیشه از واضح حرف زدن می ترسیدم ..چون آموخته بودم که دختر خوب یعنی کسی صدایش را نشنود.کسی متوجه حضورش نباشد مگر به شرطی و شروطی..!من نمیتوانستم فکرنکنم..خیلی سعی کردم اما نشد و من نوشتم..بعد گفتند شعر جای عقده های زنانه نیست از این اروتیک های تکراری دست بردار..دیدم که این درد شاید شنیدنش تکراری شده اما لمس کردنش هر روز تازگی تلخی پیدا میکند..یکروز در بچگی که نمی شود هر بازیی که دلت خواست ..بعد هر لباسی که دلت خواست..بعد هر حرفی که دلت خواست ..بعد هر دوستی که دلت خواست..و بعد هر خنده ای.هر اشکی..چقدر نتوانستن خسته شدم..
میگن که خانوما نباید اینجور بیان انجمن..اما چه جور؟!
همه ی سال های زندگیم در حال اثبات کردن خودم بوده ام ومرضیه هم و هاجر هم و مریم و فروغ و سکینه و مرجان و معصومه و سارا و ساجده و فمینا هم.
و این درد مشترک تا کجا ادامه خواهد داشت..؟حتی وقتی اعتراض می کنی هم خرده می گیرند که دنبال حاشیه ای..واقعا چه حاشیه ای..البته شاید ترس ها و درد های ما همیشه در حاشیه ی زندگی بوده چون ما باید زن خوبی باشیم و اصل را بر برادر و شوهر و فرزند بگذاریم.
دیروز توی انجمن گفتم همیشه وقتی از خیابون رد می شم و یه بی خبری با تیکه ای از کنار من رد می شه میگم خدا رو شکر که امروز سه شنبه است دارم میرم یه جایی که یه بعد دیگه ای برای من قائلند یه بعد نمی دونم چندم که حتی شاید خونواده و نزدیکان و خیابان از اون بی خبرند..بعد می بینم نه ..نگاه همون نگاهه فقط یه کم پنهان تر..و بعد همین ها چنان از فروغ مظلوم حرف می زنند و داعی انسانیتی فراتر از جنسیت دارند که ما همواره در بلاتکلیفیه ارتباط با اونها در می مونیم..
نگید که این حرف ها قدیمی شده..بخدا نیست..و بزرگترین آسیب رو به زنان آقایونی زدند که ادعای دفاع از حقوقشونو داشتن چون اعتمادمونو جلب کردندو شکستن...
ما را رها کنید در این رنج بی حساب..رنج این که خوب بودن یعنی دیده نشدن.حرف نزدن..حس نکردن.
و مهمتر این از خودت نگفتن هاست..و وقتی میخوان که بگن شما خوبید یهجور دیگه بهت توهین می کنن میگن که چون مثل خیلی دخترای آنچنانی!نیستید که براشون قر و فر بیایید بهتون گیر میدن..!کدوم دخترا.. کدوم قر و فر..؟ اگر زن یه موجوده پس طنازی و زیبایی و خود آرایی هم بخش بزرگی از اونه و چقدر بده که ازش بخواین خودش نباشه..
توی اینهمه رنج که همنفسیمون راهی برای رهایی است تحمل قفس رو آسانتر کنید...!
لطفا پایتان را از روی من بردارید
نفس کشیدنم می آید...!
با تشكر از سركار خانم حكيمه ظفري

پیچیدگی جوامع بشری در قرن بیست و یکم به آنجا رسیده که روابط جنسی، که جزء ابتداییترین مسائل انسانی است، به پیچیدهترین مسئلة اجتماعی تبدیل شده است. بهرهجویی مادی از این رابطه تا به آنجا پیش رفته که شبکههای اقتصادی «زن» را مانند کالایی صادراتی در فهرست اقلام سودآور قرار دادهاند و با تمسک به هر وسیلهای راه را برای کسب درآمد هرچه بیشتر خود فراهم میکنند.
در روزگاری که کوتاهترین سفر تفریحی میتواند سرآغاز راهی بیبرگشت باشد، زنان اطلاعرسانی و اعلام خطری را که در مسیر زندگی دختران جوان وجود دارد وظیفة خود میداند. هرچند بهعنوان رسانهای نوشتاری ابزاری جز ارائة صریح تصاویری واقعی از آنچه آن سوی مرزها میگذرد در اختیار ندارد.
پیش از این نیز گفتیم که فرهنگسازی تدریجی درستترین راه است، اما در برابر هجوم طوفانی که تومار زنان ما را درهم میپیچد چگونه میتوان ساکت ماند؟
رویا کریمیمجد
karimi@zanan.co.ir

در بانكوك مي توان باهر قيمتي يك زن خريد.
از 50بات كه معادل 2شيشه نوشابه است ،تا2000بات كه دختربچه هاي لاغر و ريز اندام تايلندي را به اجاره مي دهند و دلالان ؛زنانگي را مانند كالا به حراج مي گذارند.
در بانكوك و يا پاتايا و حتي پكت مي توان،با قدم زدن در كوچه پس كوچه ها،شاهد انواع و اقسام ؛شو س ك س ها،ديسكوهاو ترياها و خانه هاي باشيد كه با زن از توريست هاي سراسر دنيا پذيرايي مي كنند. توريست هاي كه اگر مايل باشند مي توانند با كمترين پول شب را در كنار دختربچه هاي 12-13ساله تايلندي به صبح برسانند.
دخترك 17ساله اي كه مقابل هتل بساط سوسك فروشي دارد،با شلوار جين كوتاه ،موهاي زرد و قرمز رنگ كرده كه با فكل هاي سفيد آن را بسته است.و صورت كاملا نقاشي شده عجيب و غريب و لب هاي كه با ماتيك پررنگ آلبالويي ،با حركت هاي تند و سريع از آغوش مرد اروپايي به آغوش مرد آسيايي مي رود و با همه دلبري هايش موفق نمي شود كه خود را هم قيمت يك پرس غذا كه مخلوطي از سوسك و كرم است به مرداني كه گوشه خيابان روي نيمكت ها نشسته اند ارزاني كند.
گزارشی از: فريبا داودي مهاجر



زن و هویت زنانه در همه جوامع ـ و در جوامع مردسالار به ویژه ـ بصورت مسألهای گفتگو انگیز ابراز وجود کرده است. بسیاری از فرهنگها و جوامع بشری دیروز و امروز، تبلور حس آزادی خواهی، مبارزه جویی، استقلالیت، تفکر منطقی، هوش و ذکاوت را در زنان سرکوب و تخریب میکنند و بدین ترتیب اجازة هرگونه فعالیت را خارج از حیطة خانه و خانواده از زنان سلب میکنند. فریدریش انگلس (1820ـ 1895 میلادی) فیلسوف و نظریه پرداز آلمانی، اسارت و تابعیت زنان را نتیجة دادهها و فرآوردههای نهاد جامعة طبقاتی و ابزارهای تحت خدمت نظام سرمایه داری میداند. او ریشة همة خشونت و ستمی که بر زنان میرود را در در سرشت سرمایه داری میجوید و نیز رهایی تمام انسانها را از بند سلسله مراتب اجتماعی و تبعیض و دوگانگی و چندگانگی که بر روابط انسانها حاکم است، در فروپاشی مایه ها و درونمایه های سرمایه داری و ابزارهایی که ارزشهای آن را تشدید و قوت میبخشند، میبیند. ....

باز شدن بحث بکارت يکی از ملموس ترين و انضمامی ترين مسائل زنان را به صحنه گفتگوی اجتماعی آورده است. گرچه دامنه اين گفتگو حاليا عمدتا به رسانه های اينترتی محدود است اما به اندازه کافی کاشف از واقعيت های در جريان زير پوست فرهنگ و جامعه هست.
تجربه های قبل از ازدواج ظاهرا بحث تازه ای نيست. زيرا از قديم در تاريخ و ادبيات می توان اسنادی يافت که از رابطه جنسی گروههايی از دختران پيش از ازدواج حکايت دارد. اما آنچه جديد است ايستادگی نهاناشکار در برابر سنت بسيار مقاومی است که از دختران برای ازدواج بکارت را طلب می کند. اين موضوع گرچه تا حد حفظ پرده ای طبيعی از سوی عروس برای داماد تقليل داده شده ولی واقعيت اين است که با مفاهيم ضمنی بسياری از نظر نقش زن در خانواده همراه است.
بکارت
در واقع يکی از محوری ترين شناسه های دختران در سنت است و به همين نسبت
حذف آن يا گرايش به حذف آن به معنای تغييری اساسی در شناسه های زن و
مناسبات دو جنس است به صورتی که تا امروز می شناخته ايم. به نظرم يکی از
دلايل آشفتگی در اين بحث و هم در
عمل اجتماعی دختران در اين زمينه، دقيقا به همين خاطر است که ملازمات حذف
بکارت کمتر در نظر گرفته می شود. بخشی از اين مسير البته به طبع و به غريزه
و بنا به يک جريان عمومی دست کم در ميان گروههايی از جامعه
و بدون آگاهی متناسب پيموده می شود اما نمی توان تمام اين مسير را بدون
توجه به آگاهی های نظری و توصيه های عملی همراه با آن طی کرد.

از دیر باز جوامع انسانی در پی دست یابی امکانات رفاهی و مچاله کردن دنیا گامهایشان را محکم کرده اند . هر چیز در دنیا بوده و هست را از آن خود دانسته همچنان که می دانند، که گاه و بسیار ازآن سهم الارث و مایملک یکدیگرشمارش و مهر می خوردند همچنان که می خورند!. بارز آن زنان پش ازاسلام که بعد از مرگ شوهرانشان به ارث می رفتند یا در رسم منحوس ساتی با جسد همسرانشان سوزانده می شدند، قائده غیرمستثنی که بیش از بیشتر مورد هجوم قرار داشته و دارد؛ از ابتدای سکونت تا کنون در جنگ و صلح ..در جنگ ها غنیمت بوده اند و برده ، در زمان صلح نیز خون بس .....

فروغ از خودش می گوید صادقانه حتی درگیری های دورنی اش را با رویاهایش بدون هیچ اضافه یا کمی بیان میکند از جامعه نمی گریزد حتی زمانیکه از دایره ممنوعه پای بیرون می نهد و سیب را با ولعی خاص دندان می زند و بازهم عاشق است . او میداند که مردم او را چگونه می نگرند ، او از حسرت ،حسادت و بدبینی هرمنغی نگری دیگری باخبراست اما درعین حال کماکان دخترانه منتظر رسیدن کسی است که تشنه بوئیدن اوست . با او زندگی می کند بی هیچ طمعی و نومید نمی شود .
نویسنده: اقلیما (انیسه) پولادزاده http://shahrzad.persianblog.ir/

من بعد از تو متولد شدم...
من زن ام
همام حوایی که تورا از بهشت برین ُآواره ی این کویر اضطراب کرد...
من همان کینه ی کهنه ی هزاران ساله ام...
من بعد از تو آمدم ...
نمی خواهم دوم باشم ولی ...اول هم نمی خواهم باشم...سایه ی تو هم نیستم ...
من می خواهم زن باشم شانه به شانه ی تو...
شیطان تو را نتوانست فریب دهد اما مرا... چرا
راستی هنوز هم نگفته ای چطور با آن همه ادعا گول مرا خوردی...گرچه هنوز هم خام فریب های زنانه ام می شوی و به روی خود هم نمی آوری .. شاید هم اصلا نمی فهمی...
من زن ام یاد گرفته ام سکوت کنم خیلی وقت ها ...گاهی فریاد هایم نیز در سکوت می شکنند ...
وقتی یک جور ی به شال قرمزم زل می زنی ... می دانی قرمز رنگ قشنگیست؟؟
وقتی به خودت اجازه دادی و پاکی ام را فدای ..هوس هایت کردی...باز هم سکوت می کنم .نمی دانم چه مرگم می شود که فریاد نمی زنم ... اشک هم نمی ریزم...
تو خیلی وقتها خیلی چیزها را نمی بینی...شرم چشمانم و سرخی گونه هایم را وقتی کلمات پاستوریزه نشده ات را روانه ی من می کنی می بینی؟
تو از چشمانم فقط مقدار زیبایی اش را می بینی ...غمش را ...حرفش را نادیده می گیری...ولی من خیلی وقتها می خوانم چشمانت را و باز هم سکوت...
تو همیشه پاک تر از من بودی ..و من می شوم بلای آخر الزمان... من عصیان می کنم فقط ...و فقط یاد گرفتی مرا سرزنش کنی که چرا فاطمه (س) نیستم ؟؟؟به من بگو تو چقدر علی (ع) شدی؟؟!!
من در عصیان فروغ غرق می شوم و تو بی شرمانه می گذری و می گویی چند؟؟؟
من دلم را باتو لای همان گل های سرخی که نمی دانم برای چند نفر بردی جا می گذارم ...
من دلم را توی چشمانت جا می گذارم وتو راحت می روی ...روحم زن می شود و تو مرا جا می گذاری...
من با درد می آفرینم ...عجیب زندگی ام با درد عجین شده ...خاک من از درد بود و دل ...خاک تو شاید خیلی وقت ها دل هم نداشت... دل نداری که گاهی صورتم یکهو کبود می شود...و من هی می گویم پایم به پله گیر کرد....افتادم!!!
من می آفرینم ...من با درد می آفرینم و با یک لبخند کودکم عاشق می شوم ...
من زن می شوم...من مادر می شوم ...من زیبا می شوم ...من احساس می کنم ...
شعر می گویم ...
من عجیبم ...اشک می ریزم...من فال های حافظ را اگر اسم تو نباشد باور نمی کنم...
من اگر عاشق شوم ، نمی توانم ...تو اگر عاشق نشوی هم می توانی...
من اگر بی وفا شوم خائنم و تو ...مردی فقط ...
مرد ...
این کلمه ی سه حرفی عجیب برایم سخت می شود گاهی اوقات...
اگر نخواهمت ...باز هم سایه ات را برای مصلحت می خواهم ..مصلحتی که مردان قانون نویس تعیین می کرده اند...
من، دختر حوا...یاد گرفته ام عریانی دلم را لااقل، بگذارم برای کسی که با دستانش می بخشد ،و با چشمانش می گوید...
من دختر همان حوایم..هنوز هم سیب می چینم...و تو هنوز آدم نشدی...
من بعد از تو آمدم ...
نمی خواهم دوم باشم ولی ...اول هم نمی خواهم باشم...سایه ی تو هم نیستم ...
من می خواهم زن باشم شانه به شانه ی تو...
از طرف يك ناشناس

امشب نوزاد من متولد نخواهد شد و من از درد خواهم مرد.
شکم با لا آمده من امشب از درد خواهد ترکید و نوزاد بیچاره من در آن میان خفه خواهد شد. پدر نوزادم را به یاد داری؟ شکم من و تو از جبر زمانه بالا آمد، شاید هم در یکی از بند های زیرزمینی نطفه اش بسته شد.
من زن دردمند ایرانی هستم که هیچ کس آن را آنطور که باید نشناخت و نمی شناسد، من گربه پا به ماهی هستم که درد می کشد.
نوزاد من امشب به دنیا نخواهد آمد، من او را در شکم خودم کشته ام.
من زن هستم، زنی که تا صبح بیدار است و درد می کشد. امشب زنان هم نسل من همه بیدارند و درد می کشند.
امشب سیاه است و کودک من در سیاهی اش گم شده است.
من زن هستم و این زنییت را فریاد می کشم، شکم بالاآمده من از درد، گواهی است بر سالها کشته شدن احساسات و استعدادهایم.
من زنی هستم با موهای آشفته ای که زیر سیاهی پارچه شب آنها را از پشت بسته ام و درد می کشم.
امشب زنی در خیابانی تا صبح پرسه می زند، مادرانی در عزای فزندانشان دستگیر می شوند، امشب دخترکی سیگار اول را بر لب می گذارد و تا صبح بیدار می ماند.
من زنم و از درد این زنانگی بیزارم، زن دردکشیده ایرانی که امشب از درد زایمان خواهد مرد.
من حامله ام از ظلم و بی عدالتی مردانی که بر زنیت من ریاست می کنند، من حامله ام از جهل و نادانی کسانی که زنیت مرا نادیده گرفته اند.
من زن بلوچی هستم که در دشت پر از خار، زایمان می کند. پدر نوزاد مرده به دنیا آمده من، روزگار نام دارد، روزگار سختی که حتی به یک زن حامله هم رحم نمی کند.
این کودک نفرین شده، همان بغض زنانه من است که سی سال حبس شده و امشب در شکم من نابود خواهد شد و من از این نابودی درد می کشم.
من زن خشمگین ترک زبانی هستم که فریاد می کشد، خشم از نابودی آینده کودکانی که دیشب در شکم زنی بوده اند و امشب در خیابان و از فردا شب شان هیچ خبری نیست.
این کودک باید امشب کشته شود.
من زن هستم و به جرم سنگین زن بودن سالها در حبس خانگی بودم و درد کشیده ام.
امشب این زندانگاه در هم شکسته می شود و کودک مرده من رها خواهد شد.
من زن هستم، زنی که تا صبح بیدار است و درد می کشد. امشب زنان هم نسل من همه بیدارند و درد می کشند.
امشب نوزاد من متولد نخواهد شد و من از درد خواهم مرد.
من زن هستم و این همه گناه من است.


ذهن من هنوز پنج ساله است، خسته است از جامعه ای که اگر زنی مورد تجاوز قرار بگیرد زن را مورد خطاب قرار می دهد که چرا حجابت کامل نبود و مقصر می شمارند که مرد را گناه انداخته و از مرد نمی پرسد که چرا مثل یک حیوان رفتار کرده است. خسته است از جامعه ای که اگر زنی مورد خیانت قرار گرفت به او توصیه می کند که صبوری کند و خانمی پیشه کند و بیشتر به مردش توجه کند، خسته است از جامعه ای که سزای خیانت در آن برای مرد توجه بیشتر و برای زن سنگسار است. خسته است از جامعه ای که زن هایش قوز کرده و ترسیده و تهدید شده اند و مردهایش با افتخار لگن خاصره شان را جلو می دهند و به شومبول های طلای خود می نازند و به خودشان جرات می دهند به زن ها یی که دو برابر آنها قد کشیده اند لقب کوتولگی بدهند....
نویسنده: ناشناس

اسم من مونا ست و 19 ساله هستم. پدرم بنا بود. از روزی که به دنیا آمدم صدای دعواهای پدر و مادرم در گوشم نجوا میکردند. مادرم عاشق پسر دیگری بود اما خانوادهاش او را به زور به عقد پدرم درآورده بودند. در دریای تلخی، کینه و درگیری بزرگ شدم مادرم اصلا اهمیتی به من و خواهر کوچکم نمیداد. دیگر از این وضعیت خسته شده بودم. حسرت دست محبت مادرم را میکشیدم. اما افسوس… افسوس که مادرم تمام فکرش معشوقهاش علی بود. زندگی ما بخاطر وجود او سیاه شده بود. نمیتوانستم خیانتهای مادرم به پدرم را تحمل کنم. از آخرش میترسیدم اگر یک روز پدرم میفهمید چه میشد. پدرم بخاطر کارش از صبح تا شب کار میکرد مادرم هم در غیاب پدرم، علی را به خانه میآورد. گاهگاهی هم با او به تفریح و گردش میرفت. دلم به حال پدرم میسوخت. بخاطر مادرم و بچههایش از صبح تا شب کار میکرد. اما چه بیفایده، شبها هم با مادرم دعوا میکرد. چون بیتوجهیهایش را نسبت به زندگی و بچههایش میدید....
منبع: اینترنت
